استیون هاوکینگ: بهشت وجود ندارد، بهشت یک افسانه است!!!
ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : حسین

استیون هاوکینگ، فیزیکدان و فضا شناس سرشناس بریتانیایی در یک مصاحبه اختصاصی با روزنامه گاردین دیدگاههای خود را در مورد مرگ، دلایل وجود انسان و تصادفی بودن موجودیت هستی و بشر را تشریح کرده است.

استیون هاوکینگ، می گوید اعتقاد به وجود بهشت و یا نوعی از حیات پس از مرگ در حقیقت « افسانه ای » است برای مردمانی که از مرگ می هراسند. او با صراحت می گوید که پس از آخرین فعالیت مغز انسان دیگر حیاتی برای وی وجود ندارد. اعلام این نظر نشانی از مخالفت صریح وی با توجیحات دینی در این زمینه است.

استیون هاوکینگ، از سن ۲۱ سالگی به بیماری شدید فلج اعصاب مبتلا شد. وی برای دوره ای تحت تاثیر این بیماری به شدت بد بین بود ولی در نهایت به این نتیجه رسید که با وجود همه تردیدها و بی اطمینانی از ادامه زندگی باید از تمام لحظات زندگی لذت ببرد.

وی می گوید:« در ۴۹ سال گذشته من همواره با احتمال وقوع یک مرگ زودرس زندگی کرده ام. من از مرگ نمی ترسم ولی عجله ای هم برای مردن ندارم. از نظر من مغز مثل کامپیوتری است که با از کار افتادن قطعات آن از حرکت باز خواهد ایستاد. چیزی به عنوان بهشت و یا حیات پس از مرگ وجود ندارد. این یک داستان افسانه ای برای کسانی است که از تاریکی مرگ می هراسند.»

روزنامه گاردین می افزاید که اظهار نظرهای استیون هاوکینگ، از آنچه که در کتاب خود در سال گذشته نوشته بود فراتر می رود. وی در کتاب آخر خود به نام « طرح عظیم » اعلام کرد که برای توضیح عالم هستی نیازی به وجود یک آفریدگار مطلق نیست.

این کتاب واکنش گروهی از پیشوایان دینی را برانگیخت که هاوکینگ، را به « کفر گویی» متهم کردند. برخی از دانشوران نیز دیدگاههای وی را تفسیری شخصی از علوم تجربی دانسته و اعلام کردند که هاوکینگ به عنوان یک دانشمند نمی تواند وجود یا عدم وجود خدا را ثابت کند.

کتاب استیون هاوکینگ، به نام « تاریخ فشرده ای از زمان» که در سال ۱۹۸۸ انتشار یافت حدوده ۱۰ میلیون نسخه فروش رفت و وی را به یک چهره علمی مشهور بدل ساخت. در آن کتاب وی می گوید:« اگر دانشمندان بتوانند محاسبات و فرضیه های لازم برای توضیح هر پدیده و ماده موجود در هستی را کشف و تنظیم کنند در آن صورت بشر خواهد توانست فکر خدا را بخواند.»

در مصاحبه با روزنامه گاردین و در پاسخ به سئوال « رسالت انسان چیست و آدمی چگونه باید زندگی کند؟» استیون هاوکینگ می گوید:« ما باید به دنبال آن باشیم که از اعمال خود بزرگترین ارزشها را بیافرینیم.» به عنوان مثال او به موارد مهمی از دستاوردهای علمی مثل دوگانگی «دی ان ای» (DNA) و یا معادلات پایه ای علم فیزیک اشاره کرده و چنین پیشرفت هایی را رسالت و ارزش زندگی بشری می داند.

وی تاکید می کند که ارزش علوم و دانستن در این است که جهان هستی فقط به این وسیله شناخته می شود. از نظر وی شکل گیری کائنات، منظومه ها و سیاره ها روندی نامنظم و بی مقدمه است و بنابراین موجودیت انسان روی کره زمین یک امر تصادفی است.

منبع: رادیو فردا


 
نظریه شعور - بخش سوم
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧ : توسط : حسین

 

همانگونه که در مقالات پیشین با عناوین : گزارشی از معرفت شناسی کوانتومی  و نقش اطلاعات در اپستومولوژی کوانتومی تلاش نمودم تا نمایی کلی از اپستومولوژی نوین کوانتومی ارایه کنم ، در بحث حاضر و مباحث آتی سعی می شود تا ذهن مخاطب گام به گام به سوی هسته های اصلی تشکیل دهنده معرفت شناسی کوانتومی حرکت کند ، تا ضمن دانستن چیستی فحوای این نوع جهان بینی ، بصورت متدیک آموزشهایی نیز در خصوص کاربردی و کارکردی کردن آن در زندگی اندیشمندانه و ا البته زندگی روزمره مان ارائه شود . دانستیم آدمی در طول تاریخ تمدن خود ( از آغازین روزهای غارنشینی تا اکنون لبه فضا پیما ها )  مجموعه ای از رها ورد های اندیشمندانه را در شاخه های  متفاوتی بنام فرهنگ سازماندهی نموده است . این شاخه های متنوع شامل پنج عنصر اصلی بنام : علم – فلسفه – دین – هنر و عرفان است .به بیانی ساده تر، به رهاوردهای فلسفی ، علمی ، دینی ، عرفانی و هنری بشر ، فرهنگ اطلاق میشود . و باز میدانیم که هر یک از این عناصر در طول حیات خود از بدو پیدایش تا اکنون ، انسان های شاخصی را در حافظه خود ثبت نموده اند که هر کدام سازندگان بخشی از بدنه این عناصر پنج گانه بوده اند . تاریخ تمدن و فرهنگ بشری هیچگاه نام مردان اندیشه ای همچون : ارسطو ، افلاطون ، ژاک دریدا ، جان لویی ، کانت ، دکارت و....را در ساختار اندیشه های فلسفی و یا مردان اندیشمندی چون : محمد ، موسی ، عیسی ، ابراهیم ، زرتشت و.... را در ساختار اندیشه های دینی و بزرگانی چون : انیشتن ، لویی پاستور ، نیوتن ، ابن سینا ، زکریای رازی و ..... در ساختار اندیشه های علمی و یا افرادی چون : بتهوون ، لئوناردو داوینچی ، ونگوگ ، پیکاسو ، ویکتور هوگو و... را در دنیای هنر و عرفای بزرگی چون : مولانا ، حافظ ، خانم آن ماری شیمل و... را درعرصه عرفان از یاد نخواهد برد . چراکه این بزرگان هر کدام بخشی از بدنه عناصر فرهنگی و جزئی از بدنه فرهنگ بشری را معماری نموده اند.

 

همانگونه که مشهود است ، سازندگان و معماران تاریخ تمدن بشری ، اندک انسانهایی بوده و هستند که امروز محصول تفکرات و اندیشه های ناب آنهاست که فرهنگهای گوناگون و غنی را در سطح زمین پراکنده است و باقی انسانها ناقلان فرهنگ و البته مصرف کنندگان محصولات اندیشمندانه معماران هستند . پیشتر به این مهم پرداخته بودم که هر یک از عناصر فرهنگی بخشی از زندگی آدمی را پر میکند و بعضا متعصبینی که در هر یک از عناصر پیدا میشوند ، افرادی هستند که جهان بینی خود را ، صرفا از یکی از این دریچه ها پی ریزی نموده اند . این در حالیست که هر یک از عناصر، پنجره ای با خاصیت های متفاوت برای دیدن جهان پیرامون در افق نگاه های عالمانه انسان باز میکند . اصولا در جهان امروز انسان با فرهنگ به انسانی اطلاق میشود که زوایای نگاهش بر گرفته از مجموع این پنچ عنصر باشد . دیده ایم بسیار انسانهایی که نگاهشان به هستی و جهان پیرامونشان صرفا نگاه دینی است و تصور میکنند هر آنچه در هستی پدید آمده ،با انگیزه و نگاهی دینی پدیدار شده و دایره غلو را تا به جایی میرسانند که مدعی میشوند ، هستی با چنین عظمت و بزرگی فقط برای وجود یک یا دو نفر بوجود آمده و کل کائنات صدقه سر یک یا دو انسان است .دراویشی را در نگاه عرفانی بارها دیده ایم که چشم از همه چیز بسته اند و تنها با نگاهی کور خود را در دام جهل و تعصب رها کرده اند و از دیگر موهبت های طبیعت بی بهره مانده اند . دو عنصر دین و عرفان به لحاظ ادعای وصل به ماوراء طبیعه همیشه در لبه پرتگاه انحرافات بوده اند. چون خاصیت طبیعی آنها متکی بر باور هاست و آزمون و خطا جایگاهی در نگاههای دینی و عرفانی نداشته است . همانگونه که عرض شد انسان با استفاده از مفاهیم، دریافتهای خود را از لایه های زیرین طبیعت بیان میکند و مفاهیم صرفا نقش بیان کننده را از دریافت های انسان دارد . پس هیچگاه نمیتوان مفاهیم را عنصری بر گرفته از حقیقت مطلق در هستی بیان نمود . هر یک از بزرگان عناصر پنچ گانه فرهنگ بشری ( دین ، فلسفه ، هنر ، عرفان و هنر) تنها به بیان بخشی از حقیقت مطلق هستی پرداخته اند . البته باید توجه داشته باشیم که این حقایق منطبق برآنچه در زبان طبیعت به آن پرداخته شده نیست ، بلکه ایشان با برخورد با لایه های زیرین طبیعت دریافتهایی داشته اند و این دریافتها با اختلاط با خواستها و نا خواستهایشان مفاهیمی را ایجاد نموده که سایه ای از آنچه در لایه های زیرین میگذرد را نمایان میکند . البته در علم کمی متفاوت است و امور در عمل، کمی به واقعیات نزدیک تر است .چرا که گزاره های علمی (ساینس ) مبتنی به روش تجربه و مشاهده است و این تجربه نیز بایستی قابلیت تکرارو دسترسی برای همگان را داشته باشد . والبته بقول پوپر گزاره هایی علمی هستند که درصدی از ابطال را در خود داشته باشند . اما در دین و عرفان چنین نیست . یکی از خصوصیات بارز دین و عرفان ، تاکید بر باور است و یک عالم دینی و یا عرفانی ، تاکید به باور امور دارد . چراکه آزمون و خطا و تجربه و مشاهده جایگاهی در گزاره های دینی و عرفانی ندارد . برای فهم بهتر ناگزیرم تا مثالی را بیان کنم . گزاره های دینی گزاره هایی هستند که قابلیت ابطال پذیری را ندارند و از همین روست که تاکید بر باور کردن دارند . به این جمله دقت کنید : ( " هر انسانی که لحظه مرگش فرا برسد ، میمیرد " )  این جمله یک گزاره دینی است . چرا که با هیچ گزاره ای نمیتوان آنرا ابطلال نمود . حتی قابلیت آزمون و خطا را ندارد . این قبیل گزاره ها ، بن بست های عقلانی ای را ایجاد میکنند که انسان به جز باور نمیتواند ، واکنشی نشان دهد . اما حال به این گزاره دقت کنید : ( " آب در سطح آبهای آزاد در 100 درجه به جوش می آید " )  . این گزاره بر عکس گزاره پیشین ، قابلیت تجربه و مشاهده وتکرار را دارد .و البته درصدی از ابطال را نیز در خود حفظ نموده . به مفهومی روشن تر اینکه اگر آب را در سطح آبهای آزاد در 99درجه گرم کنیم به جوش نخواهد آمد . یعنی در بن بست عقلانی قرار نمیگیرید و نیاز به باور بدون مشاهده ندارید . میتوانید بار ها مشاهده کنید و بعد بپذیرید . بیان این تفاوتها به منظور درست و غلط بودن روش ها نیست و بحثی هم در خصوص برتری دین بر علم و یا علم بر دین نداریم . چرا که بر اساس معرفت شناسی نوین ، در میابیم که هر یک از عناصرسازنده فرهنگ بشری یک فایل اختصاصی در ذهن آدمی دارد و مجموع این فایل ها فرهنگ یک انسان و یا یک سرزمین را میسازد . یعنی درساختار یک فرهنگ به همان اندازه که به علم نیازمندیم ، به دین هم محتاجیم . به همان اندازه که به دین نیاز داریم به فلسفه و هنر و یا عرفان هم نیازداریم . پس برتری های مجازی و ساختگی ای که برخی از متعصبین به آن دامن میزنند ، زاییده ذهن های مسمومی است که تصور میکنند هر انچه از جهان پیرامون خود دریافته اند مطابق با کل واقعیت هستی است . اشتباهاتی که برخی از عالمان دین به لحاظ خاصیت عدم تجربی بودن دین نسبت به علم ، مرتکب میشوند ، انسان را در گرداب توهم گرفتار میکند . بسیار، از عالمان دین شنیده ایم که مدعی اند : فلان گزاره علمی که امروز علم به ان دست یافته ، در تعالیم دینی آنها تلویحا به آن اشاره شده است .و بدین روش میخواهند گزاره های دینی را به یافته های تجربی گره بزنند . این نوع واکنش ها برگرفته از عدم آگاهی برخی انسانهاست که نمیدانند ، هر یک از عناصر فرهنگی بشر زبانیست که هر کدام از عالمان عناصر مذکور ، برای بیان مفاهیم دریافتیشان از لایه های زیرین طبیعت استفاده نموده اند . محمد ، عیسی و یا موسی عالمان علم نبوده اند که دریافتهایشان را مبتنی بر اصول علمی بیان کنند . حوزه دریافت انها و ارتباطشان با هستی و اجزاء طبیعت ، به زبان دین بوده و دریافتهایشان نیز از همین جنس است . و یا در حوزه علم تجربی ، انیشتن و یا پاستور و یا نیوتن ، حوزه دریافتهایشان ، حوزه دین نبوده ، بلکه ایشان با زبان علم با طبیعت ارتباط برقرار کرده اند و طبیعتا زبان فهم آنها زبان علم است . فلسفه ، هنر ، دین ،‌علم و عرفان ، هریک کانالهای ارتباطی و فهم انسان از بخشی از طبیعت است و هر کدام جایگاه خود را در برقراری ارتباط آدمی با هستی دارا ست . در هم ریختگی ای که انسان امروزی در حوزه های مختلف فرهنگی دچارش شده ، او را از باز شناسی تک تک عناصر فرهنگی اش باز میدارد . انسان امروزی بلاتکلیف در میان مفاهیم و گزاره های منتج از عناصر فرهنگی بدور خود می چرخد و تکلیف خود را در با این پنج عنصر معین نمیکند . دیده ایم، بسیاری مواقع گزاره های علمی را با زبان دین معنی میکنیم . و یا گزاره های هنری را با زبان عرفان و فلسفه را نافی دین میخوانیم و ...... اینها همگی ناشی از بلاتکلیفی انسان در مقابل تعریف جایگاه هنر ، دین ، عرفان و علم در زندگی اش است . بارز ترین نوع بلاتکلیفی در نگاههای دینی به چشم میخورد . زیرا تصور وصل گزاره های دینی به ماوراء طبیعه ، این توهم را بوجود میاورد که دین اجازه تعریف گزاره های مرتبط با دیگر حوزه ها را دارد . در حالیکه زبان دین فقط زبان دین است . زبان علم فقط زبان علم است . زبان هنر فقط زبان هنر است و زبان عرفان فقط زبان عرفان است .

 

این مقدمه نسبتا طولانی از این رو بیان شد تا بدانیم ؛ هر یک از عناصر فرهنگی بشر ، کانال ارتباطی انسان با طبیعت است و دریچه ایست که موجبات معنی بخشیدن به پیرامون انسان را فراهم میکند . پس هر چه دریچه های بیشتری برای نگاه به پیرامون خود داشته باشیم از حالت تک بعدی خارج میشویم و با فرهنگ غنی تری با جهان پیرامون خود مرتبط میشویم . در معرفت شناسی کوانتومی انسان جایگاه هر یک از عناصر فرهنگی را در زندگی خود شناسایی میکند و حوزه های مختلف را از هم تفکیک میکند . دیگر انسان ها بر سر برتری دین یا علم جدلی ندارند و هیچکدام خود را مدیون دیگری نمیداند . آدمی پی می برد که هر کدام از عناصر فرهنگی کاربرد و کارکردی مجزا در حوزه خود و زندگی بشر دارد . شناسایی این حوزه ها در معرفت شناسی کوانتومی جزو اصول مفاهیم فرهنگی بشمار میرود .  در نگاه های پیش از معرفت شناسی کوانتومی انسان تصور میکرد نیروهای طبیعت در گرو حجم اجزاء آن است اما امروز متوجه شده است که عظیم ترین نیرو های طبیعت در ریز ترین اجزاء و لایه های زیرین طبیعت وجود دارد . اما بصورت یک توان بالقوه که باید آزاد شود . هنگامی که بشر به سراغ مطالعه عظمت در ظرافت های طبیعت رفت ، متوجه شد که بعضی از پدیده ها را نمیتوان بدون عقل مسلح به سراغشان رفت .امروزه شفای کوانتومی ، علمی است که مغز انسان را برای مطالعه عظمت در ظرافت های طبیعت ، مسلح میکند . اینجاست که به اهمیت تعیین تکلیف کردن بین انسان و عناصر فرهنگی پی میبیریم . تا زمانی که انسان درگیر حقانیت بین اجزاء فرهنگی اش باشد و دعوا بر سر لحاف ملا ادامه دارد نمیتوان مغز آدمی را مسلح کرد تا از سطح پنج عنصر فرهنگی اش فراتر رود . جهانی که از بسته های نوری بنام کوانت تشکیل شده و این بسته ها نیز 10تا 100 میلیون بار از اتم کوچکتر است برای شناسایی اش باید با مغزی مسلح و بدور از ارزش گزاری های قرار دادی گام برداشت . جهان چیزی جز ارتعاشات کوانتومی نیروی مطلق نیست .بدین معنی که نیروی مطلق ( آفریدگار ) در هر لحظه و هر میلیونیم ثانیه ارتعاشاتی بوجود میاورد که هر لحظه آماده برای شدن است .انسان کیهانی انسانی است که پس از معین کردن تکلیف خود با دین ، علم ، فلسفه ؛ هنر و عرفان ، گامی فراتر میگذارد و در مسیر این تششعات قرار میگیرد . و این قابلیت را دارد که با شناسایی توان امکان، تبدیل به یک موجود ایجاد گر شود.دراپستومولوژی نوین کوانتومی تعاریف اساسی بشر تغییر یافته و این تغییرات حجم عظیمی از نیروهای بالقوه بشر را آزاد نمود . مفاهیم اساسی ای که همیشه بشر را برای معنی بخشی ، به خود مشغول میکرد شامل : زندگی ، جهان و انسان بود . تمام تکاپو های عالمانه بشر برای معنی بخشی این سه واژه کلیدی بوده و هست . امروزه در معرفت شناسی کوانتومی برترین تعریفی که تا کنون بیان شده ، ارائه میگردد. این تعریف مبتنی بر شناخت نوین بشر از هستی که پایه هایش بر اساس بسته های نوری کوانت بنا شده . امروز انسان بعنوان یک سلول از بدنه هستی معرفی میشود وکیستی و چیستی انسان در جهان مطالعه نمیشود ، بلکه رهاوردهای انسان، کیستی و چیستی اش را به نمایش میگذارد . انسان برای شناخت چیستی خود ، به دنبال رهاوردهای بین لبه غار تا لبه فضا پیماست و با مطالعه این فاصله است که میتوان چیستی و کیستی بشر را مورد مطالعه قرار داد .در مطالعه فاصله بین لب غار تا لب فضا پیما متوجه یک اصل مهم میشویم و آن قدرت ایجاد گری انسان است .

 

انسان لب غار ...............(فاصله طی شده )....................انسان لب فضا پیما = ایجاد های متعدد

 

همانگونه که گفتم جهان پر است از تشعشعات نوری ای است که از سمت نیروی مطلق اولیه در حال چرخش در هستی است . و این نیرو ها چیزی جز توان امکان نیست . بدین مفهوم که هر لحظه جهان با باندی با بینهایت طول موج در حال تولید توان است و در این میان تنها انسان بوده که توانسته جایگاه خود را در فاصله بین کوارک ها و آخرین ابر کهکشان رسد شده شناسایی کند و متوجه شود که توان ایجاد کردن دارد . پس تا کنون دریافتیم که مفاهیم نوینی که بشر برای جهان و انسان دریافته چیست . اما تکلیف زندگی هم باید در این بین مشخص می شد . باز هم ناگزیریم به فاصله بین انسان غار نشین و انسان امروزی حاضر در سفینه های فضایی سری بزنیم . با اولین نگاه درمی یابیم که این فاصله هیچگاه در مسیر حرکت خود توقفی نداشته !!! بدین معنی که حرکت همیشه در این فاصله به چشم میخورد . اما چگونه حرکتی ؟‌ قطعا این حرکت نمیتوانسته رو به عقب باشد . پس یک نگاه رو به جلو را در سیر تمدن بشر دنبال میکنیم . نگاهی که همیشه به فراروی انسان چشم داشته .در تعالیم کلاسیک انسان معتقد بود که امروزش باید بهتر از دیروزش باشد .در این فرم از نگاه امروز با نگاهی پیش از خود مقایسه می شد و انسان را مجبور به بازگشت به گذشته مینمود . اما در نگاه مدرن امروزی بشر معتقد است که : فــــردا باید بهتر از امروز باشد و این نگاه به فرا رو یک تفاوت اصلی را با نگاه کلاسیک دارد .بزرگترین تفاوت در این میان نگاه رو به جلوی انسان است و موجب میشود تا نیروی انسان صرف ساختن فردای بهتر شود و این نگاه فرا رو، سرعت انسان را با تغییرات موجود در جهان که هر لحظه در حال تولید توان امکان است منطبق میکند . اما در نگاه کلاسیک نیم نگاهی که انسان به گذشته برای مقایسه با امروز داشت ، نه تنها اورا از توجه به فردا باز میداشت بلکه سرعت او را برای هماهنگ شدن با جهان کاهش میداد . پس مدرن ترین تعریفی که بشر توانست برای زندگی خود ارائه کند سرعت با نگاه فرا رو بود . زندگی = سرعت با نگاه فرا رو – جهان = توان امکان –   انسان = ایجاد

 

همانطور که گفتم انسان بعنوان یک سلول از بدنه هستی جز با آفرینش هایش با چیز دیگری تعریف نمیشود . انسان میتواند طول موجهای مختلفی را بشناسد و دست به ایجاد گری بزند . تنها سلولی که در بدنه هستی تا کنون شناسایی شده که توان ایجاد گری دارد انسان است . و این اصل را میتوان در بررسی رهاورد های سلول های مغزی انسان متوجه شد . تصور میکنم باز هم بحث به درازا کشید . اما ناگزیرم تا با موشکافی معرفت شناسی کوانتومی، بستری را در ذهن مخاطب برای شناخت جهان پیرامونش از این دریچه مدرن و نوین آماده کنم . 



به نقل از: http://1andish.parsiblog.com

 

 


 
نظریه شعور - بخش دوم
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧ : توسط : حسین

در ادامه سلسه مباحث اپستومولوژی کوانتومی و  انسان طبیعت تفکر ، ناگزیریم تا در خصوص اطلاعات و نقش آن در پیشروی معرفت شناسی کوانتومی به صورت گسترده تری به بحث بنشینیم . همانگونه که قبلا گفته شد ، اطلاعات بعنوان متریال اصلی معرفت شناسی کوانتومی ، نقش بسیار مهمی را در ساختار فکری انسان مدرن و پست مدرن امروز دارد . اطلاعات در دو بخش اطلاعات انسانی و اطلاعات کیهانی مورد بررسی قرار میگیرد . از آنجاییکه انسان ،خود بخشی از کیهان و هستی است ، پس اطلاعات انسانی هم به نوعی در بررسی اطلاعات کیهانی ، زیر مجموعه اطلاعات کیهانی محسوب میشود . اما در حال حاضر چون اطلاعات را در بخش روابط انسان با انسان میخواهیم مورد مطالعه قرار دهیم ، ناگزیر به تفکیک اطلاعات به دو بخش انسانی و کیهانی هستیم . به وقت بررسی اطلاعات کیهانی که در مباحث آتی مطرح خواهد شد ، اطلاعات انسانی هم بعنوان بخشی از اطلاعات موجود در کیهان مورد شناسایی قرار خواهد گرفت . از ابتدای آغازین تجربیات تاریخ تمدن بشری ، اطلاعات در ساختاری بسیار ساده ، محصول تجربیات انسان را به دیگر انسانها منتقل مینمود .این نقل و انتقالات با بهره گیری از حواس پنج گانه صورت میگرفت ..بعنوان مثال وقتی اولین انسان بر حسب تجربه برگ را بعنوان پوشش عورت خود برگزید ، این تجربه در ماحصل خود اطلاعاتی مبنی بر امکان استفاده از برگ درختان و گیاهان برای پوشش عورت تولید نمود . دیگر انسانی که در کنار این انسان بود با استفاده از سیستم دریافت کنندگی بصری خود اطلاعات حاصله را دریافت و خود نیز چنین تجربه ای را عملی مینماید . به همین ترتیب سایر تجربیات در ماحصل خود اطلاعاتی را تولید مینمود و انسان ها بوسیله پنج حواس خود این اطلاعات را دریافت و نشر میدادند . در این میان اتفاق بسیار جالبی که صورت میپذیرفت اضافاتی بود که هر انسان به فراخور تجربیات جدید و یا خواستها و ناخواستهایش به اطلاعات ماقبل خود می افزود . و به همان ترتیب ماهیت اطلاعات خاصیت رو به تغییر و حتی تکامل نهاد .


با این مثال که شاید اولین انسانی که برای دفاع از خود از تکه استخوان حیوان مرده ای استفاده نمود و آنرا به سمت دشمن (انسان یا حیوان ) پرتاب نمود ، بروشنی بتوان توضیح داد که این عمل تجربی در ماحصل اتفاق افتادنش اطلاعاتی تولید و دیگر انسان های اطراف وی نیز همان تجربه را تکرار نمودند . اما از آنجاییکه اطلاعات قابلیت تکامل و یا تغییر را دارند در یکی از همان نشر اطلاعات بین انسانی ، انسان دگری بر حسب حادثه در زمان پرتاب استخوان و برخورد ش با سنگ و شکستن استخوان ، تجربه سر تیزشدن استخوان را بدست میاورد که خود حامل اطلاعاتی است، محصول برخورد سلولهای مغزی انسان با طبیعت . در این مثال در میابیم که خود طبیعت نیز همگام با انسان مشغول تجربه و اطلاعاتی را از حاصل تجربیاتش نشر میدهد .


روزگاری طبیعت دایناسور ها را خلق کرد و میلیون ها سال این جانوران غول آسا در زمین پراکنده بودند . اما بعنوان یکی از تجربیات طبیعت که با شکست مواجه شد ، از زمین محو و منقرض شدند . این اطلاعات به اندازه تمامی اطلاعات ساده تر و یا پیچیده تر در طبیعت نشر داده شد .

 

اطلاعات در سطح بسیار وسیعی درسطح هستی قابلیت نشر دارند و این شامل اطلاعات انسانی که در فرکانسهای مختلف منتشر میشوند نیز میگردد . شاید بسیاری از شما با واژه تله پاتی آشنایی داشته باشید و یا حداقل به گوشتان آشنا باشد ! تله پاتی در معرفت شناسی نوین کوانتومی یکی از مصادیق همگرایی فرکانسهای تجربی یک انسان با انسان دیگر است . بدین گونه که تفکرات تجربی یک انسان به لحاظ انتشار در هستی ، اما در طول موجی مشخص ، این قابلیت را دارد که اگر انسان دیگری در همان طول موج در حال تفکر و تبادل اطلاعات (‌بصورت ناخودآگاه ) باشد ، دریافتهایی از همان جنس داشته باشد . جالبست بدانید که در تمام این وقایع ، مسئولیت نقل و انتقال اطلاعات به عهده بسته های نوری ای بنام کوانت میباشد . (در این مقوله در روانشناسی کوانتومی بعد ها بیشتر به بحث خواهیم نشست )


اطلاعات ، همانگونه که به عرض رسید در عمومیت تبادلات انسانی ، با استفاده از حواس پنج گانه صورت میپذیرد . اما مثال اخیری که در خصوص همگرایی فرکانسهای تجربی بین انسانی بیان شد ، ضلع سومی در حواس بشر ایجاد که در نگاه کلاسیک به آن حس ششم اطلاق میشد . این نکته از آن رو قابل تاکید است که بدانیم تعریف همگرایی فرکانسهای تجربی بین انسانی در نگاه کوانتومی با حس ششمی که در گذشته نه چندان دور به آن پرداخته میشد ، متفاوت است ، هر چند که در ظاهر نقاط مشترکی داشته باشند . انسان پس از اینکه متوجه اهمیت حضور اطلاعات در زندگی خود و متعاقب آن در هستی شد ، اهداف بلند مدتی را در خصوص بهینه سازی استفاده از اطلاعات طرح ریزی و آغاز نمود . بحث رسانه ها یکی از پیشه پا افتاده ترین اقدامات بشر برای نشر اطلاعات و خروج انسان از تفکرات و دریافت های اطلاعاتی تک بعدی بود . تصور کنید زمانی را که هنوز هیچ رسانه ای در زندگی انسان حضور نداشت !!! اطلاعات الگوساز فرزند انسانی از چه کانالهایی به وی منتقل میشد ؟ و خود این ناشرین اطلاعات الگوهای خود را از چه منابعی اخذ میکردند ؟ !!! شهر کوچکی را در گذشته های دور ، در عصر کشاورزی و یا آغازین ایام عصر صنعتی تجسم کنید ! شهریست با چند مدرسه – کلیسا( یا معبد یا مسجد یا کنیسه ....) و خانواده ..... تمام کودکان اعضای این سیستم انسانی در مدرسه تحصیل میکنند ، در عبادتگاه ها پای سخن روحانیون دینی خود مینشینند و در خانواده آن تعالیم را تمرین و یا گاهی تکمیل میکنند . تمام منابع اطلاعاتی و الگو ساز آنها به همین چند گلوگاه خلاصه میشود . و حتی منتشرین اطلاعات ( خانواده – مدرسه – کلیسا ....) همه و همه ، خود در همین محیط بسته اطلاعاتی رشد کرده اند . پس هر آنچه را به فرزندان خود تحویل میدهند ، آموزه هایی است که از پیشینیان خود دریافته اند و یا صرفا محصولات تجربی خود را در بین خود نشر میدادند و هیچ الگوی خارجی دیگری برای انتقال اطلاعات از دیگر تمدن ها نبود و یا حداقل به سرعت امروزی نبود .


در این مثال فضای اطلاعاتی بسته ای را مشاهده میکنید که اطلاعات انسانی در حال چرخیدن درون خود است . اما یک سوال اساسی پیش میاید !!! و آن این است که آیا پیشرفت انسان امروز حاصل چرخیدن انسان به درون خود   است ؟‌!!! و یا اینکه عامل دیگری برای این روند تکاملی وجود داشته ؟‌!!!!


واضح و روشن است انجماد اطلاعات نمیتواند موجب حرکت انسان باشد . در مطالعه پیشرفتهای انسان مدرن و پست مدرن در میابیم تکاپوی اطلاعات است که زیر ساختار های دنیای اندیشه را پی ریزی نموده است . تبادل اطلاعات انسانی و کیهانی بر اساس اصل تغییر و تکامل پس از ایجاد ارتباط با دیگر منادیان تجربه و اطلاعات ، محصولات اندیشه ای نوینی را ببار می آورد . میدانیم که منجمد نگه داشتن اطلاعات و چرخش اطلاعات در یک سیستم انسانی بسته، همیشه در طول تاریخ محکوم به حذف بوده . (انحلال شوروی سابق مثال خوبی برای این موضوع است ) در سیستم انسانی شوروی سابق ، جدای شکل سیاسی و حکومتی اش ، در سیستم سازی انسانی ای که صورت میگرفت ، شکل ایدئولوژیک آن موجب میشد تا سر شاخه های سیستم بتا به تعصبات عمیق خود نسبت به یافته هایشان و اطلاعات تدوین شده و محصور ، اجازه برخورد اطلاعات موجود را با سپهر اطلاعاتی خارج از فضای موجود را در دیگر سیستم های انسانی ندهند . از همین رو با روند رو به گسترش نقش اطلاعات در زندگی بشر و از سویی انباشته شدن انرژی پتانسیل اطلاعات در پشت دیوار های بسته شوروی سابق موجب فروریختن سیستم بسته انسانی ایشان گردید .


این شکل از سیستم های انسانی از نظر ماهوی ، شباهت بسیار زیادی به سیستم های دینی ای که حکومت را در اختیار خود دارند ، دارد . شاید بتوان چنین نتیجه ای را نیز برای حکومت های دینی بسته نیز، پیش بینی نمود . برای اینکه از بحث فاصله نگیریم ، بهتر است به مدلهای رو گسترش اطلاعاتی دنیای امروز بپردازیم . تکنولوژی رسانه ای با غیر توده ای کردن رسانه ها انسان را تحت تاثیر امواج قوی اطلاعات قرار داد و از همین رو انسان امروزی آموزه هایش از کانالهای مختلف رسانه ای الگو سازی میشود . دیگر کودک انسانی الگوهای اطلاعاتی خود را صرفا از مدرسه و کلیسا و خانواده نمیگیرد و به بیانی ساده تر، آنگونه که محیط بسته قبل از عصر فناوری اطلاعات وی را تربیت مینمود ، ساخته نمیشود . همه ما بارها و بارها این جمله را در برخورد با کودکان نسل امروزی بشر یا بکار برده ایم و یا شنیده ایم : ( بچه های حالا مثل قدیم نیستند ، خیلی با هوش تر شدن ) . این قبیل جملات محصول عدم شناخت ما از شرایط در حال تغییر سپهر اطلاعاتی است . کودکان امروز ما از لحظه تولد برای آرام کردنشان در مقابل رسانه ای مانند تلویزیون قرار میگیرند . انواع موسیقی را از بروز ترین تکنولوژی های صوتی میشنوند و ما غافل از اینکه نت به نت هر موسیقی پیامی برای ضمیر ناخود آگاه انسان به ارمغان دارد .


تصویر های موجود که به ظاهر برای کودک انسانی بنا به شرایط سنی اش ، به تصور ما بی معنی است ، تا 1ماهگی یک روز خاطره را به ثبت میرساند و تا پنج ماهگی به ترتیب روزهای به ثبت رسانی خاطرات رو به گسترش میرود.حال مقایسه کنید کودک متولد یکصد سال پیش را که در آغازین روزهای تولد به جز عمه و خاله و عمو و البته پدر بزرگ و مادر بزرگ را در کنار مادر و پدر خود تجربه نمینمود ، امروزه شاید چیزی فراتر از گفته های عادی و عامیانه خویشان نزدیک را در روز هایی که قابلیت ثبت خاطرات را دارد ، در ضمیر ناخودآگاه خویش میسپارد . کودک انسانی ، امروز در موجی از جوشش اطلاعات متولد میشود و از همان آغازین روزهای زندگی اش اطلاعات و فرکانسهای همگرا او را تحت تاثیر خود قرار میدهد و از همین روست که گاهی از کودکان خود در سنسن 2تا 5 سالگی واژگان و یا مفاهیمی را میشنویم که با کمال تعجب ابراز میکنیم که هیچگاه چنین وازگانی را با چنین بار معنایی عمیقی به او یاد نداده ایم !!! درست است ما بصورت متدیک و روشمند چیزی در این باره به وی نیاموخته ایم . اما آیا رسانه های غیر توده ای و یا حتی خود ما که افکار و اندیشه هایمان محصول میلیون ها الگوی رسانه ای و اطلاعاتی است ، نیز ، در نشر اطلاعات بیکار نشسته ایم ؟ و آیا کودک انسانی از این حجم سنگین اطلاعات بی بهره مانده است ؟


هرچه زمان به پیش میرود و هر چه هستی در جهات مختلف رو به گسترش میرود، حجم اطلاعات تولید شده به دلیل تجربیات رو به گسترش انسان و از آن مهمتر طبیعت و انتشار ناگزیر آن در سطح هستی ، موجب میشود تا انسان هایی که فردا صبح متولد میشوند با مقایسه با کودکان امروز صبح ، اولین روز میلاد خود را در فضایی آعاز کنند که حجم اطلاعات انتشار یافته در سطح هستی افزایش یافته است . از همین روست که تفاوت کودکان انسانی روز به روز بیشتر و حتی حساسیت آن وابسته به ثانیه ها میشود .  در هر لحظه تجربیاتی به وسعت تمام هستی در حال اتفاق است . حال تجسم کنید حجم اطلاعاتی که محصول تجربه ای به وسعت کل هستی است چه میزان است ؟!! طبیعتا چیزی به ابعاد تک تک اجزاء هستی . و وجود همین اصل در هستی برای فهمیدن دلیل تفاوت میان انسان های متولد شده در اکنون ، با کودکان متولد شده در ثاتیه بعدی کافیست . در معرفت شناسی کوانتومی ، حتی مفهوم نسل تغییر کرده و دیگر نسل به فاصله میان فرزند و والدینش خطاب نمیشود ، بلکه در این نوع جهان بینی نسل در انحصار ثانیه ها و حتی کوچکتتر ازآن در آمده .

 

میدانم که بحث بسیار سنگین و شاید کمی غیر متعارف بنظر برسد . اما چاره ای نیست و باید به نحوی با این معرفت شناسی ارتباط برقرار کرد . دنیای امروز ساختارش بر اساس معرفت شناسی کوانتومی طرح ریزی شده و به همین روال هم رو به گسترش است . تغییرات لحظه به لحظه ای که حتی ساکنین دور افتاده ترین روستاهای کشور خودمان هم آنرا حس میکنند ، محصول انفجار های اطلاعاتی است . البته همچون همیشه عادت کرده ایم تا تغییرات را از روی محصولات تکنیکال دنیای مدرن تجربه کنیم و متاسفانه متد ها برای ما معنا و ارزشی نداشته و ندارند.


شاید بتوان ما را مصرف کنندگان مودبی خواند که کاری به چگونگی بوجود آمدن محصولات دنیای اندیشه بشری نداریم و حتی به خود زحمت نمیدهیم تا این سوال را از خود بپرسیم : انسانهایی که امروز تمدن دنیا را در ابعاد تکنیکال و اندیشه ای رو به جلو میبرند ، زاییده چه نوع جهان بینی هستند !!!!!! آیا ایشان هم جهان را به گونه ای که ما تجربه میکنیم ، تجربه کرده اند ؟ آیا آنها نیز در همان سطحی که ما نگاه و اندیشه مان را نگه داشته ایم ، نگه داشته اند ؟ اگر پاسخ مثبت بدهیم باز این سوال پیش می آید که چرا در نتیجه تفاوت های فاحشی وجود دارد ؟      و اکنون ما مصرف کنندگان دنیای اندیشه بشری هستیم و دیگرانی تولید کنندگان دانش های نوین بشری ؟


شاید شنیدن این موضوع برایتان جالب باشد که سپهر اطلاعاتی آنچنان اهمیت و ارزشی را در تولید دانشهای بشری دارد که حتی سیاستمداران و گردانندگان جهان انسانی نیز از این سپهر بیش از هر چیزی بهره میگیرند . شاید تا کنون این مهم از ذهن هیچکدامتان خطور نکرده و حتی لحظه ای به آن نیندیشیده باشید که اینترنت و قابل دسترس نمودن آن برای جهانیان از چه رو اتفاق افتاد ؟


دلایل سطحی آن کمک به ارتباطات انسانی و تبادل اطلاعات با سرعت بالا در دهکده جهانی است . که البته هم چنین است . اما آیا جریان به همین جا خاتمه میابد ؟شاید چیزی را که میخواهم بیان کنم ذهن بسیاری را که وقت و بهایی برای اندیشیدن قائل هستند را کمی درگیر خود کند و آنها را در حیرتی ژرف فرو ببرد .اما باید بگویم این واقعیتی است اجتناب ناپذیر:

 

******اینترنت در ظاهر برای تبادل اطلاعات بین بشری بصورت همگانی شکل گرفت . اما میدانیم که قبل از همگانی شدن صرفا در اختیار سرویس های اطلاعاتی ارتش آمریکا بود و پنتاگون برای برقراری ارتباط با زیر مجموعه هایش از آن بهره میبرد . اما اندیشمندان و مانیفست نویسان سیاست جهانی برای کنترل اوضاع جهان ، این پدیده را در سطحی گسترده و همگانی در اختیار همگان قرار دادند و میدانیم که این وابستگی در همه ابعاد روز به روز نیز بیشتر میشود . به گونه ای که کم کم نامه نویسی سنتی رو به انقراض میرود و همه بصورت الکترونیکی نامه نگاری میکنند . بدین معنی که در هر نامه شما اطلاعاتی حاصل از تجربیات احساسی – اجتماعی – سیاسی – علمی و ...... دارید که اگر به روش سنتی در کاغذی مینوشتید تنها عده معدودی از جمله کارمندان اداره پست و یا پستچی محل ، آنهم به قصد و نظری خاص و یا از سر فضولی میتوانستند ، اطلاعات مکتوب شما را باز خوانی کنند .اما امروزه شما اطلاعات حاصل از تجربیات احساسی – اجتماعی – سیاسی – علمی – فرهنگی ......خود را که بیانگر ساختار اندیشه ای شماست و در علوم زیر شاخه معرفت شناسی کوانتومی ، با استفاده از همین جنس اطلاعات، حتی میتوان حرکت های بعدی شما را پیش بینی نمود، در نامه های الکترونیکی ای ثبت میکنید که دیگر تنها نامه رسان محله تان خطری برای افشا و یا باز خوانی آن بنظر نمی رسد .بلکه سازمانهای اطلاعاتی ای که در خدمت سیاستگذاران جهانی هستند نه از سر کنجکاوی و فضولی ، بلکه با اهدافی متفکرانه فحوای کلی نگارش های شما را علاقمندانه دنبال میکنند . البته این بدین معنی نیست که ایشان هر صبح قبل از شما خط به خط نامه هایتان را مطالعه میکنند بلکه همانگونه که گفته شد در نگاهی کلی به هرجامعه انسانی و سیستمهای مختلف بشری علایق – خواستها و نا خواستها – سیاستگذاری ها – باور ها و بسیاری از اموریکه در امر سیاست کلان جهانی بدرد خور هستند را مورد بررسی قرار میدهند . شاید باز هم جالب باشد که بگویم: وبلاگ نویسی قبل از هر چیز که عرصه ای برای ارایه یادداشتهای شخصی و یا تخصصی باشد ، مرجع بسیار مفیدی است برای سازمانهای اطلاعاتی دنیا تا ساختار های فکری رو به تغییر فرهنگها و کشور های مختلف را زیر نظر داشته باشند . برای آنها دانستن همین نوشته های ناچیزو ظاهرا بی ارزشی که از امور روزمزمان مینویسیم بسیار ارزشمند خواهد بود زمانی که با تکنیک متدولوژی اندیشه ( روش شناخت اندیشه *یکی از مدرن ترین دانش های بشری * ) با ان برخورد شود . میدانیم که در متدولوژی اندیشه واژگان نمایانگر ماهیت مغز تراوش کننده اش است . پس تصور کنید آن هنگامی را که شما بدانید در سر مردمان جهان چه میگذرد ؟ فکر میکنید کنترل آنها و یا تغییر جهت دادن های استراتژیک ایشان کار مشکلی خواهد بود ؟ !!!!!!!! این را به یقین بدانید ، انسانی که به لطف امواج تکنولوژی و سپهر اطلاعاتی روز به روز پیچیده تر میشود دیگر برای سر در آوردن از کارش نمیتوان به جاسوس هایی اکتفا نمود که با پرواز در فرودگاه کشوری مینشینند و اطلاعاتی را کسب میکنند . جاسوسان صرفا آنچه را در ظاهر اتفاق میفتد ، میبینند و گزارش میدهند . اما امروزه به لحلظ پیچیدگی رو به افزایش انسان ، بهتر است بدانیم در مغز مردمان هر جامعه چه میگذرد تا بتوانیم بدلی را آماده داشته باشیم . کاری که صاحبان بی تردید جهان به مدد تکنولوژی مدرن اطلاعاتی و دانشمندان متدولوژی اندیشه به سادگی هر چه تمام تر در حال انجام آن هستند . مرور فحوای کلی نوشته های هر جامعه انسانی در فضای مجازی اینترنت و جمع آوری واژگان کلیدی ای که با متدلوژی اندیشه ارزشمند میشوند ، این امکان را فراهم میکند تا بتوان متوجه شد که جهانیان در سلول های مغزی شان چه میگذرد ! چیزهایی که گاها خود ما از وجودش در مغزمان بی خبریم .این است گوشه ای از رهاورد های اطلاعاتی بشر . باز هم چون همیشه تاکید میکنم که با این مطالب بصورت ارزشی برخورد نکنید و صرفا بار توصیفی آن را مد نظر داشته یاشید و آنچه را که لایق به اندیشیدن میدانید در ذهن بپرورانید . هدف از ارایه این چند خط چیزی فراتر از این است که بخواهید در مورد خوب یا بد بودن این رهاوردها قضاوت کنید . کاری که متاسفانه همیشه دم دست تر از هر چیز دیگری بوده همین قضاوت در خصوص خوب و یا بد بودن امور است . اگر میخواهید دریافت های ناب تری برای کاربردی و کارکردی کردن این معرفت شناسی داشته باشید ، به فرا تر از خوب یا بد بودن بیندیشید و سعی به تصویر سازی مکانیسم این اپستومولوژی در ذهن خود داشته باشید.


 
نظریه شعور - بخش اول
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧ : توسط : حسین

در ادامه مباحث  پیشین ، به تبین جایگاه انسان در هستی و تعریف سیستم مغزی وی میپردازم . در سلسله مراحلی که انسان در پی شناختش از جایگاه خود در طبیعت تبیین نموده ، آغازین انگاره های متدیک به زمان ارسطو و افلاطون بر میگردد . ارسطو و افلاطون مغز آدمی رو بعنوان پدیده ای حقیقت یاب متصور میشدند و تعالیم مکاتب فکری خود را نیز بر همین اساس طرح ریزی مینمودند . انسان از دیدگاه آنها موجودی برای یافتن حقیقت تعریف میشد و سایر توانایی های وی نادیده گرفته میشد . انسان موجودی بود که صرفا برای حقیقت یابی متولد شده بود و بایستی به دنبال حقایق از پیش تعیین شده میگشت .جالب این جا بود که حقیقت های متصور انها ، صرفا حقیقت های متکی به باور های انسانی بود و این خود شکل حقیقت یابی انسان را دچار اشکال مینمود . چرا که آنچه آدمی به عنوان حقیقت میافت مبانی آن در آمال ها و آرزوهای او محدود میشد و آنچه که با چشم انسانی قابل مشاهده بود و یا بعنوان ماورالطبیعه ارایه میشد همه و همه ریشه هایی در خواستها و نا خواستهای وی داشت .

پس لزوما آنچه که ماحصل حقیقت یابی وی بود برابر با تمام واقعیت های بیرونی نبود . کم کم انسان متوجه نقش قلکی ذهن خود گردید . ذهن قلکی این قابلیت را داشت که هرچه انسان از محیط پیرامون خود دریافت میکرد و بعنوان یک حقیقت مجسم میپذیرفت » بعنوان ذخیره ای در ذهن خود حفظ و در مواقع لزوم استخراج مینمود . این نوع برخورد با ذهن نوعی ترمز محسوب میشد .. چرا که صرفا یافته های موجود مبنای باور انسانی را تشکیل میداد و نوعی تعصب واهی دور محفوظات قلکی انسان را احاطه مینمود . یکی از اشکالات اساسی که بر نوع فرضیه دریافت کنندگی و قلکی بودن مغز انسان محتمل بود » عدم هماهنگی محفوظات قلکی با جنبه های نوین زندگی بشر بود . چرا که ابعاد تازه زندگی با گستردگی روز افزون خود نمیتوانست با فرضیه دریافت کنندگی و قلکی بودن مغز کنار بیاید . و این خود موجب ایستایی مغز بشر میشد.اما واقعیت این است که تحولات کنونی نمیتواند حاصل ایستایی مغز آدمی باشد و با روند رو به رشد زندگی فکری » در می یابیم بشر با تغییر نگرش خود نسبت به ذهنش و 14 میلیارد سلول مغزی اش و شناخت فراگیرش نسبت به محیط پیرامون » انگاره های نوینی را نسبت به خود پیدا نمود و با دریافت این واقعیت که تعریف مغز بشر چیزی فراتر از دریافت کنندگی و نقش قلکیست » معارف جدیدی را برای انسان شناسی و متعاقبش هستی شناسی بنا نهاد . معرفت شناسی نوین امروز دنیا با استفاده از متریال اطلاعات گسترش فراگیر خود را آغاز نمود . بشر به این مهم دست یافت که هر عمل تجربی در فرایند خود ایجاد اطلاعات مبکند و این اطلاعات قابلیت نشر دارد . بعنوان مثال اگر شما اولین شخصی باشید که در محیط اطرافتان دستش را با آتش برخورد داده » به لحاظ عمل تجربی ایکه انجام دادید » در فرایندش تولید اطلاعات نموده اید . یعنی برای خود و طبیعت این تجربه را به ثبت رسانده اید که آتش سوزاننده و داغ است . ساده ترین راه انتقال اطلاعات به جهان آدمی بیان این تجربه است . اما آیا نشر این اطلاعات صرفا در دنیای انسانی محدود میشود ؟!!! میدانیم هستی ای که در آن زندگی میکنیم به وسعت بیش از نیم میلیارد کهکشان رصد شده » نمیتواند بدون پژواک باشد . هستی قانونمند ترین پدیده شناخته شده توسط بشراست که یکی از خاصیت های اجتناب ناپذیر و غیر قابل انکارش ( پژواک ) است . از پژواک صدایتان در کوه گرفته تا افتادن سیب از درخت و پژواک جاذبه و یا انفجار ستارگانی در میلیاردها سال نوری پیش و پژواک نور آن در اکنون هستی .... همه و همه حاکی از اعتبار پژواک در کل هستی دارد . از همین روست که اپستومولوژی نوین دنیا معتقد است کلیه تجربیات آدمی به لحاظ تولید اطلاعات » قابلیت ایجاد پژواک و نشر را در کل هستی دارد ..همچنین سایر اجزاء طبیعت به لحاظ تجربه ای که انجام میدهند قابلیت نشر اطلاعات را در سطح طبیعت دارند . اما آیا دست یابی به اطلاعات منتشر شده در طبیعت با مکانیسم تبادل اطلاعات انسانی صورت میگیرد ؟!!! آیا همانگونه که انسان با استفاده از زبان انسانی اطلاعات را از انسان های دیگر میگیرد و به دیگر انسانها منتقل میکند »‌ میتوان از طبیعت دریافت کرد و به انسانها منتقل نمود ؟!!!! طبیعتا پاسخ منفی است . چرا که زبان طبیعت زبان انسانی نیست و نمیتوان هر آنچه را که از طبیعت برفرض توان دریافت ، دریافت کنیم را مستقیما بدون تبدیل به کلام انسانی و مفاهیم شناخته شده انسانی بیان نمود . در این میان در میابیم که همه انسانها قابلیت برقراری ارتباط با طبیعت را ندارند و نمیتوانند اطلاعات منتشره در هستی را درک و یا کسب کنند » تا چه رسد به تبدیل آن به کلام انسانی !  نشر اطلاعات در سطح طبیعت رازی شگفت انگیز برای آدمی بود . این راز سر به مهر هنگامی باز شد که انسان در تجربیات فیزیکی خود دچار تحول گردید . کوانتوم فیزیک یا فیزیک کوانتومی جرقه انفجار معرفت شناسی نوین جهان بود . بشر متوجه شد اتم که تا کنون بعنوان ساختار ریز ترین ذرات پدیده های تشکیل دهنده هستی میشناخته  ، در لایه های زیرین خود بسته های نوری بنام کوانت  را حامل است .


انقلابی که موجب شد تا استفان هافکینگ نظریه پرداز معاصر فیزیک نظری بعد از قریب 30 سال در نظریه سیاه چاله های فضایی خود تجدید نظر کند . هافکینگ معتقد بود هر آنچه وارد سیاه چاله های فضایی شود ، قابلیت خروج از سیاه چاله ها را نخواهد داشت . اما پس از 30 سال نظر اصلاحی اش را در سال 2003 اعلام و مدعی شد که برخی "اطلاعات" قابلیت خروج از سیاه چاله های فضایی را دارند . ریشه این تغییر نگرش در توجه انسان به بسته های نوری کوانت نهفته است . عوام و یا حتی بسیاری از فیزیک دانان معاصر هم متوجه واژه اطلاعات و ریشه آن نیستند . با توصیفی که در بالا ذکر شد ، دریافتیم که اطلاعات در ماحصل تجربه تولید میشود و به دلیل تجربیات طبیعی طبیعت اطلاعات کیهانی تولید میشود . و این یکی از وظایف بسته های نوری کوانت است که اطلاعات را در سطح هستی منتشر کند . حتی امروزه دریافته ایم که ازلی و ابدی بودن هستی و نا محدود بودن آن از لحاظ مفهومی کاملا تغییر پیدا نموده .به نحویکه زمان و فضا همزمان بصورت سایه ای رو به گسترش در حال شکل گیری است و این شکل گیری زمان و فضا بدلیل تجربی بودنش دائما در حال تولید اطلاعات است .  از دیگر سو جالبست بدانید که بشر متوجه تفاوت انسان هایی که در طول تاریخ توان دریافت اطلاعات کیهانی را داشته و آن را به زبان انسانی بیان مینمودند را با سایرین متوجه شد . از همین رو انسان کیهانی و انسان انسانی در معرفت شناسی نوین جهان تعریف شد .  به بیانی بسیار ساده انسان انسانی موجودیست که صرفا توان دریافت و انتقال اطلاعات را از انسان به انسان را دارد . اما انسان کیهانی علاوه بر این توان دریافت اطلاعات کیهانی منتشر در طبیعت و هستی کل را داشته و آنرا پس از به اصطلاح یونی کد کردن به زبان انسانی بیان میکند . یکی دیگر از شگفتی های معرفت شناسی نوین کوانتومی  تغیراتی اساسی در نحوه برخورد با سلولهای مغزی بشر و تعریف از آن به همراه تغییر در تعریف از هستی است ." امروزه 14میلیارد سلول مغزی انسان بعنوان پدیده ای پردازش گر که قابلیت ایجاد گری را داراست مورد مطالعه قرار میگیرد " اما این سیستم ایجاد گر باید در محیطی با مختصات عملی ای بنام امکان توان ایجاد گری داشته باشد و آن هستی است . از همین رو تعریف بشر از هستی هم به فضا و زمان امکان تغییر یافت . اگر به خاطر داشته باشید در مبحث انسان – طبیعت – تفکر دین بیان شد که پیامبران و بسیاری از بزرگان 5 رهاورد فرهنگ بشری ( فلسفه – دین – هنر – عرفان – علم ) همگی به نحوی با لایه های زیرین طبیعت ارتباط برقرار کرده و توانسته اند نا گفته ها و نا دیده هایی را با یکی از زبانهای فلسفه – دین – هنر – عرفان و یا علم در حوزه تخصصی خود بیان کنند .  این تحولات عظیم که عمر شروع آن کمتراز 30 سال میباشد انسان را دچار " شفای کوانتومی " در عرصه معرفت شناسی اش نمود و رهاورد های تکنولوژیک و پژوهشی انسان امروز ماحصل این نگرش نوین است . 


بسیاری از شما بار ها واژه عصر اطلاعات را شنیده اید اما کمتر به مفهوم عمیق آن با چنین نگرشی اندیشیده اید . کاملا هم طبیعی بنظر میرسد ، چرا که صرفا تصورعموم از اطلاعات به بخش انسانی آن معطوف می شود . و بسیاری غافل از شکل کیهانی آن و تجربیات هستی هستند . در این سلسله مباحث تلاش میکنم تا با ارایه گزارشی از اپستومولوژی کوانتومی مخاطب را با دانش های نوین بشری از جمله روانشناسی کوانتومی آشنا کنم . لذا تا همین جا به قدر ارایه گزارش کفایت میکند و امید وارم با ورود علاقمندان به بحث در پستی دیگر ادامه مطالب را در قالبی باز تر و متدیک تقدیم حضورتان کنم .


 
مفهوم زمان از دیدگاه هایدگر
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧ : توسط : حسین

در این مقاله به بررسی رساله هایدگر با عنوان ”مفهوم زمان“ می پردازم. هایدگر در این رساله به بحث درباره زمان پرداخته است. برای درک کتاب ” وجود و زمان“ بهتر است قبل از مطالعه آن به مطالعه رساله ”مفهوم زمان“ پرداخت.
از نظر هایدگر مفهوم زمان را می توان در ابدیت یافت و پیش شرط آن اشراف و درک کامل ابدیت است. برای این منظور باید به ابدیت ایمان یافت اما فیلسوفان به ایمان و یقین در این باره هرگز نمی رسند چرا که شک اساس فلسفه است و فلسفه هرگز نمی تواند حیرت را ازمیان بردارد. الهیات از نظر هایدگر با دازاین انسانی یعنی هستی نزد خدا و هستی زمان مند در انسان سروکار دارد اما خدا نیازی به الهیات ندارد و ایمان به او وجودش را سبب نمی شود. ایمان مسیحی با آنچه در زمان روی داده مرتبط است. چون فیلسوف ایمان نمی آورد می خواهد زمان را از خود زمان درک کند.
هایدگر زمان را به سه نوع زمان روزمره و زمان طبیعی و زمان جهانی تقسیم می کند. در بحث زمان روزمره می گوید که زمان آن چیزی ست که اتفاقات در آن رخ می دهند. زمان در موجود تغییر پذیر اتفاق می افتد. پس تغییر در زمان است. تکرار دوره ای ست. هر دوره تداوم زمانی یکسانی دارد. ما می توانیم مسیر زمانی را به دلخواه خود تقسیم کنیم. هر نقطه اکنونی زمانی بر دیگری امتیاز ندارد و اکنونی پیش تر و پس تر (بعدتر) از خود دارد. زمان یکسان و همگن است. ساعت چه مدت و چه مقدار را نشان نمی دهد بلکه عدد ثبت شده اکنون است. هایدگر می پرسد که این اکنون چیست و آیا من انسان بر آن چیرگی و احاطه دارم یا نه؟ آیا این اکنون من هستم یا فرد دیگری ست؟ اگر این طور باشد پس زمان خود من هستم و هر فرد دیگر نیز زمان است و ما همگی در با هم بودنمان زمان هستیم و هیچ کس و هر کس خواهیم شد.
آیا من همین اکنون هستم؟ یا تنها آن کسی که این را می گوید؟ هایدگر زمان طبیعی را همان ساعت طبیعی تبادل روز و شب می داند که دازاین انسانی ان را مشخص کرده است. آیا من بر هستی زمان احاطه دارم و چیره ام؟ آیا خود را در اکنون دخیل می دانم؟  آیا من خود اکنونم و دازاین من زمان است؟ آیا این زمان است که ساعت را در ما به وجود می آورد؟
آگوستین جان انسان را زمان می داند و در اعترافات خود به طرح این پرسش پرداخته است. آگوستین می گوید: ای جان در تو زمان را جستجو می کنم و اندازه می گیرم. آن دم که دیگران ناپدید و محو می شوند اشیاء حادث و فانی تو را به موجودیتی می آورند که بر جا می ماند. دازاین اکنونی همان هستی حاضر است و من این هستی را در دازاین اکنونی اندازه می گیرم نه اشیاء فانی را که در می گذرند. آن دم که زمان را اندازه می گیرم هستی خود را و حال خود را اندازه می گیرم.

پرسش درباره چیستی زمان ما را به تامل درباره دازاین می کشاند و منظور از دازاین امر هستنده در هستی خودش است. دازاین همان حیات انسانی ست و هر کدام از ما این هستنده هستیم. یعنی دازاین من هستم است.بیان اصیل هستی اظهار من هستم است. پس دازاین در حکم هستی من است.
اگر لازم است هستی انسان در زمان باشد پس ناچار باید این دازاین در فرمان های بنیادین هستی اش مشخص شود. هایدگر ساختارهای بنیادین دازاین را شامل این ویژگی ها می داند:

١
. دازاین هستنده ای ست که با در جهان بودن مشخص می شود. یعنی حیات انسانی با جهان سر کردن و با آن درگیر شدن است. هستی انسان با درگیر شدن ذهنی با جهان و در آن درنگ کردن و مورد پرسش قرار دادن است. در جهان بودن به معنای مراقبت کردن از جهان است.
٢
. در پی حکم در جهان بودن دازاین می توان نتیجه گرفت که دازاین با همدیگر بودن و با دیگران بودن است. همین جهان را با دیگران داشتن به معنای برای دیگران بودن است.
٣
. با هم داشتن جهان فرمان ممتاز هستی ست. روش بنیادین دازاین جهان یعنی با هم داشتن آن است که همانا سخن گفتن است. سخن گفتن کامل همان سخن گفتن گویا و واضح درباره چیزی ست. در سخن گفتن آدمی ست که در جهان بودن او نقش دارد. سخن گفتن در واقع تفسیر نفس دازاین نیز هست. این نکته نشان می دهد که هر آن دازاین چه درکی از خود دارد و خود را چه فرض می کند. در با همدیگر سخن گفتن انسان نه تنها از موضوع مورد صحبت حرف می زند بلکه تفسیر او از اکنونی که در این گفتگو می باشد نیز وجود دارد.
۴
. دازاین هستنده ای ست که خود را در حکم من هستم مشخص می کند. دازاین همان طور که در جهان بودن است دازاین من هم هست. دازاین در هر آنی از آن خودش است.
۵
. چون دازاین هستنده ای ست که من هستم و با یکدیگر بودن را مشخص می کند می توان نتیجه گرفت که من تا حدودی دازاین خودم نیستم بلکه دیگران هستم. من با دیگران هستم و دیگران هم همین طور با دیگرانند.هیچ کس خود او نیست. او هیچ کس و توامان همه کس است. همین هیچ کس همان هرکس است. پس دازاین هستنده ای ست که من هستم است و هستنده ای ست که هر کس است.
۶
. دازاین در در جهان بودن هر آنی هر روزه اش به هستی خودش برمی گردد. اگر در همه سخن گفتن ها از جهان سخن گفتن دازاین درباره خودش وجود دارد همه مراقبت ها مراقبت هستی از دازاین هم هست. یعنی انسان در حین سخن گفتن از جهان از خودش هم دارد حرف می زند و در عین حال مراقبت هستی از اونهفته است. من تا حدی خودم هستم و دازاین من در آنچه با آن در ارتباط هستم و آنجه مرا با شغلم پیوند می دهد و به آن مشغولم نقش دارد. مراقبت از دازاین مراقبت از هستی را به دنبال دارد و این همان تفسیر دازاین است و به کمک این تفسیر دازاین را درک می کنند.
٧
. در حد متوسط دازاین روزمره بازتابی از من و نفس (خودم) نهفته نیست اما دازاین خود را در خود دارد. او در نزد خویشتن خویش وجود دارد. دازاین با آنچه با آن ارتباط دارد ظاهر می شود.
٨
. به دازاین نمی توان به اندازه هستنده استناد کرد. با اشارت به دازاین نمی توان از هستنده حرف زد. پیوند ابتدایی معطوف به دازاین تامل نیست بلکه خود تجربه کردن آن در سخن گفتن از آن است و تنها به شیوه سخن گفتن از دازاین است که دازاین هر آنیت اش را داراست ولی باید در نظر داشت که در تفسیر دازاین روزمرگی حاکم است. این تفسیر از طرف هر کس طبق سنت هاست. دازاین در خودش در دسترس است و تفسیر آن با توجه به هستی آن است. این یک پیش شرط است.
حیرت ما در پی درک دازاین در محدودیت در ناایمنی و نقصان توان شناختی ما نیست بلکه در خود هستنده ای ست که باید بشناسیم یعنی این حیرت در امکان اساسی هستی خودش است. دازاین در هر آنیت وجود دارد. تا وقتی آنی وجود دارد همان آن دازاین من است. تعیین آن تعیینی دقیق برای این هستی ست. هر کسی که آن را انکار کند سخن گفتن از آن را از دست می دهد. دازاین به انتها نمی رسد و در انتها دازاین وجود ندارد.پس فرجام دازاین دیگران عدم است و دیگر وجود ندارد و به همین دلیل است که دازاین دیگران نمی تواند جایگزین دازاین به معنای اصیل آن شود. پس من هرگز دیگری نیستم. فرجام دازاین من یعنی مرگ من به این معنی نیست که پیوند یکمرنبه گسسته شود. دازاین می تواند خود را با مرگش یکی کند و این منحصرترین امکان خویشتن دازاین است.
این منحصرترین امکان هستی در شرف واقع شدن در یقین است و این یقین از رهگذر ابهام حاصل می شود. تفسیر خود دازاین که از یقین و اصالت جلوتر می رود تفسیر بر مرگ خودش است که همراه با یقین است.
هایدگر می پرسد زمان چبست؟ و دازاین در زمان چیست؟ دازاین در هر آن بر مرگ خود آگاهی دارد. دازاین به معنی حیات انسانی همان امکان داشتن است. یعنی گذشتن مطمئن و در عین حال مبهم از خود ممکن است. هستی امکان بر مرگ واقف است و معلوم است که آن را می دانم اما به آن فکر نمی کنم. دانایی من از مرگ تفسیری از دازاین است. دازاین این امکان را دارد که مرگ خود را دور کند.

گذر زمانی که من به سوی آن می روم عبور از من است. زمانی می رسد که من در هیچ کدام از اینها نخواهم بود نه در انسانی نه در بیهودگی ها نه در طفره رفتن ها و نه در یاوه گویی ها. این عبور همه چیز را به سوی مرگ و عدم می برد. این عبور هیچ حادثه ای در دازاین من نیست چون با هر رویداد دازاین تغییر می کند ولی از رفتن به عدم دازاین تغییر نمی کند. این عبور چیستی نیست بلکه چونی ست یعنی علت اصیل دازاین من را در بر دارد.
دازاین در نهایی ترین امکان هستی اش خود زمان است نه در زمان که زمان خودش در آن و از آن وجود دارد. وقت نداشتن یعنی زمان را به اکنون بد و ناجور هرروزگی انداختن. پدیدار بنیادین زمان آینده است. زمان هیچ گاه به درازا نمی کشد چون در اساس هیچ درازایی ندارد.
دازاین خود باید نفس زمان باشد. آن را با ساعت اندازه می گیریم. آنگاه دازاین همراه با ساعت است. این دازاین محاسبه می کند و از چندی زمان می پرسد. پس با زمان در اصالت و حقیقت یکی نیست. در پرسش از کی و چه مدت دازاین زمان خودش را گم می کند. دازاین محاسبه شونده با زمان زمان است. زمان را در چه مدت آوردن پنداشتن آن در حکم حالای اکنون است. دازاین از چونی می گذرد و به چیستی هر آنی درمی آویزد. دازاین اکنون خودش می شود. همه اتفاقاتی که در جهان رخ می دهند برای دازاین محدود به اکنون می شود. این امر همان امر ”هنوز نه“ است. دازاین از آینده خلاص نمی شود. آینده نفس اکنون را به اندازه اکنون خودش شکل می دهد و می سازد. گذر به سوی آینده نمی تواند اکنونی شود وگرنه عدم خواهد بود.
دازاین در چیستی دلزده و ملول می شود. دلزده از پر کردن روز می شود. برای این دازاین به اندازه اکنون بودنی  که هرگز زمان ندارد زمان دراز می شود. زمان تهی می شود زیرا دازاین با پرسش از چندی (چه مقداری) زمان    آن را طولانی و درازآهنگ کرده است. درحالی که در اثنای بازگشت به گذشته هیچگاه خسته کننده نمی شود. در هرروزگی رویداد جهان در زمان در اکنون حادثمی شود و امر یکنواخت به حالا بازمی گردد. حالا از حالا تا آن موقع تا بعد تا حالای دیگر.
دازاین که به مثابه با همدیگر بودن مشخص شده از سوی آنچه منظور هرکس است از سوی آنچه رهاست همان جریانی که کسی نیست و هیچ کس است هدایت می شود. دازاین در هرروزگی و یکنواختی آن هستی ای نیست که من هستم بلکه از آن همان هستی ست که هرکس است. دازاین زمانی ست که هرکس در آن با دیگری و با یکدیگر است. این هرکس- زمان ساعتی که هر کس دارد زمان با یکدیگر در جهان بودن را نشان می دهد.
ساعت به ما حالا را نشان می دهد اما هیچ ساعتی به ما آینده و گذشته را نشان نداده است. وقتی با ساعت روی دادن آتی حادثه ای را مشخص می کنیم منظورمان آینده نیست بلکه تا کی بودن مدت و درازای انتظار کشیدن حالای من تا به حالای گفته شده را مشخص می کند. از زمان طبیعت (طبیعی) درمی یابیم که زمان به جای گذشته و آینده حالا می باشد و زمان به مثابه اکنون تعبیر می شود. گذشته به مثابه ”نه دیگر اکنون“ و آینده به مثابه ”هنوز نه اکنون“ تفسیر می شود. گذشته را نمی توان بازآورد و آینده نامشخص و مبهم است.

طبیعت در هرروزگی به طور مداوم اتفاق می افتد یعنی تکرار می شود. رویدادها در زمان وجود دارند اما زمان ندارند بلکه به طور گذرا و عبور کننده از رهگذر یک اکنون رخ می دهند. این زمان اکنونی فرجام یک دوره است. جهت مفهومی ست یگانه و برگشت ناپذیر. همه اتفاقات از آینده ای بی انتها به گذشته ای بازنیامدنی رخ می دهند.
دو مورد برگشت ناپذیری و شبیه سازی بر نقطه اکنون وجود دارند. زمان شیفته وار دنبال گذشته می دود. همگن سازی همسانی زمان با فضا (مکان) است و زمان در اکنون واپس رانده می شود. در واقع محور مختصات زمان
T در کنار محورهای مختصات مکانی X Y Z
  است.
قبلا و بعدا ضرورتا پیش تر و دیرتر نیستند. اموری در ردیف ارقام که بعد یا قبل از خود هستند هم نیستند. ارقام پیش تر و بعدتر ندارند و ابدا در زمان نیستند. زمان در خود دازاین است. دازاین متعلق به من و از آن من است. دازاین در هرروزگی است و قبل از آینده ناپایدار است. این را وقتی درمی یابیم که آینده و گذشته با هم تلاقی کنند. گذشته را نمی توان بازآورد. زمانمند کردن اکنون نمی تواند به گذشته نزدیک شود پس گذشته در چنبره اکنون می ماند تا در حکم اکنون خود دازاین تاریخی نشود اما دازاین از حکم اکنون تاریخی می شود. در آینده دازاین گذشته خودش است. در چونی دازاین به آن برمی گردد. فقط کیفیت و چونی آن تکرارپذیر است.
اگر گذشته را به عنوان یک امر تاریخی تجربه کنیم با امر گذشته فرق دارد و من هم می توانم به آن برگردم. گذشته نزد تاریخ و وبال گردن آن است. نگرانی از نسبیت باوری هراس از دازاین است. گذشته به مثابه تاریخ اصیل در چونی قابل تکرار است. اکنونی که می تواند در آینده باشد اولین گزاره هرمنوتیک است و آنچه این گزاره می گوید نفس تاریخیت است.
تا زمانی که فلسفه تاریخ را موضوع مورد مشاهده و تامل در روش می داند و آن را تقسیم بندی می کند به دنبال این نخواهد بود که تاریخ چیست. راز تاریخ در تاریخی بودن است.
زمان قاعده درست فردانیت است اما به سوی شکل گیری هستی های استثنایی نمی رود. او مستثنا کردن خود را نابود می کند و همه را یکسان می کند. هر کس در با هم بودن با مرگ به چونی برمی گردد. زمان چونی و کیفیت است. زمان چیستی نیست. من زمان هستم. من زمان خود هستم.
از نظر من چند نکته در رساله ”مفهوم زمان“ هایدگر وجود دارد:

١
. هایدگر دازاین را هستی فعال انسان در نظر گرفته چرا که دازاین از نظر او هستی درگیر انسان با جهان و دیگران است و هستی نمی تواند منفعل باشد. اما هایدگر نحوه توسعه دازاین در انسان را شرح نداده و به این موضوع که چه عواملی در توسعه دازاین موثرند نپرداخته است. یکی از این عوامل به نظر من مسافرت است. هر چقدر انسان بیشتر مسافرت کند بیشتر از زندان خود بیرون می آید و با جهان و دیگران ارتباط  برقرار می کند و درگیر می شود و در نتیجه همین مسافرت هاست که انسان به شناخت جهان و دیگران می پردازد و هستی فعال در او که همان دازاین است توسعه می یابد.
٢
. اگر دو انسان را در مسافرت در نظر بگیریم این پرسش را می توان مطرح کرد که آیا برای هر دوی این افراد  هستی فعال و در ارتباط با جهان و دیگران به یک میزان توسعه می یابد؟ جواب من به این سئوال منفی ست. به نظر من میزان توسعه هستی در انسان به انگیزه او بستگی دارد. بنابراین بین این دو نفر آن کسی که انگیزه بیشتری برای درگیر شدن با جهان و دیگران در مدت این سفر دارد بیشتر از فرد دیگر به توسعه هستی در خود کمک خواهد کرد.
٣
. وقتی به این پرسش فکر می کردم که آیا صرفا انگیزه انسان برای توسعه هستی کافی ست یا عوامل دیگر هم موثرند؟ به این نتیجه رسیدم که حتی اگر دو نفر در سفر یک مقدار انگیزه برای درگیر شدن با جهان و دیگران داشته باشند دازاین در آنها به یک مقدار توسعه نخواهد یافت. به نظر من تجربه مهمترین عامل در این مرحله است. فردی که از جهان و انسان های موجود در سفرش آگاهی دارد بهتر از دیگری درگیر آنها خواهد شد و بیشتر از دیگری جهان و انسان هایی که در سفرش با آنها مواجه می شود را مورد پرسش قرار خواهد داد و البته این آگاهی در او بستگی به تجربه ای دارد که از این سفر قبلا به دست آورده و اگر به تعداد بیشتری نسبت به فرد دیگر این سفر را تجربه کرده این تجربه ها برای پرسش کردن درباره جهان و انسان های این سفر به کمکش خواهد آمد. بنابراین به نظر من توسعه هستی در انسان تجربی ست.
۴
. هایدگر مطرح کرده که هرکس کاملا خودش نیست بلکه تحت تاثیر دیگران است. این درست است که دیگران در هستی هر کس نقش دارند اما هایدگر نگفته که این هستی در افراد مختلف تا چه حد تحت تاثیر دیگران است. آنچه واقعیت دارد این است که تاثیر دیگران در هر فرد نسبت به دیگری متفاوت است و مقدار این تاثیر بستگی به روحیه آن فرد دارد و نمی توان گفت که تاثیر دیگران در هر کس با دیگری برابر است.
۵
. البته این مورد را می توانند برای این موارد که من بر متافیزیک هایدگر مطرح کردم وارد بدانند که هایدگر نقش پررنگ سوبژه در متافیزیک را که سبب انحراف آن شده کم رنگ کرده و دازاین را به عنوان آن وجود در نظر گرفته که باید در فلسفه مورد نظر ما باشد اما به دلیل انحراف متافیزیک این دازاین به وجود غیر واقعی تبدیل شده و انگیزه و تجربه و روحیه فردی که من در اشکال هایی که بر متافیزیک هایدگر گرفتم مطرح کردم  هر سه مربوط به سوبژه است و تاثیر منفی در برداشت درست از هستی دارد. در جواب این انتقاد لازم است بگویم که اگر چه نقش هایدگر در متافیزیک شبیه نقش کانت است که سعی در اصلاح متافیزیک در تصحیح آن و برگرداندن متافیزیک از یک متافیزیک منحصر در سوبژه به یک متافیزیک جدید است و هایدگر شروع این اشکال را از متافیزیک جزم گرای دکارت می داند که با مطرح کردن cogito صرفا سوبژکتیویته را مبنای متافیزیک قرار داد اما به نظر من حذف سوبژه انسانی در متافیزیک تا حد قرار دادن آن به صفر امکان ندارد و نمی توان وجود را کل جهان و دیگران در نظر گرفت و سوبژه فرد را به طور کامل حذف کرد و تاثیر جهان و دیگران را در او در نظر گرفت و پرسش کردن و سخن گفتن از جهان شامل دیگران را به عنوان هستی مطرح کرد بدون آن که انگیزه  و تجربه و روحیه فرد برای شناخت این جهان شامل دیگران در نظر گرفته شود. به نظر من انتظار داشتن شناخت درست از هستی توسط یک فرد بدون در نظر گرفتن انگیزه و تجربه و روحیه تاثیر پذیری او از جهان هستی امکان ندارد. بنابراین در حد صفر نزول دادن جایگاه سوبژه در متافیزیک هم نمی تواند راه حل برای رفع مشکل سوبژکتیویته باشد.
۶
. نباید از نظر دور داشت که متافیزیسین ها هر یک به نوعی به اشکالات موجود در بحث متافیزیک پرداخته اند و می بینیم که گاهی فیلسوفانی چون کانت و هایدگر سعی در دور شدن از سوبژکتیویته صرف دکارتی داشته اند و متفکرینی چون هگل سعی در نزدیک شدن به مقولات ارسطویی داشته اند و کلی بودن وجود در متافیزیک را با نزدیک کردن دیدگاه خود به مقوله ها خدشه دار کرده اند و هایدگر بر افرادی چون هگل ایراد گرفته که با این کار سبب شدند متافیزیک باز هم بیشتر از راه درست خود دور شود چرا که از نظر هایدگر از افلاطون و ارسطو به بعد تا اواخر قرن بیستم متافیزیک در غرب سیر انحرافی طی کرده که هایدگر در کتاب سترگ خود ”وجود و زمان“ به رفع این اشکال مهم پرداخته است.

منبع:

مفهوم زمان و چند اثر دیگر- مارتین هایدگر- ترجمه علی عبداللهی- نشر مرکز- ۱۳۸۳- تهران

برگرفته از وب سایت تاریخ فلسفه
http://philosophers.atspace.com/t_heidegger.htm