نظریه شعور - بخش سوم
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧ : توسط : حسین

 

همانگونه که در مقالات پیشین با عناوین : گزارشی از معرفت شناسی کوانتومی  و نقش اطلاعات در اپستومولوژی کوانتومی تلاش نمودم تا نمایی کلی از اپستومولوژی نوین کوانتومی ارایه کنم ، در بحث حاضر و مباحث آتی سعی می شود تا ذهن مخاطب گام به گام به سوی هسته های اصلی تشکیل دهنده معرفت شناسی کوانتومی حرکت کند ، تا ضمن دانستن چیستی فحوای این نوع جهان بینی ، بصورت متدیک آموزشهایی نیز در خصوص کاربردی و کارکردی کردن آن در زندگی اندیشمندانه و ا البته زندگی روزمره مان ارائه شود . دانستیم آدمی در طول تاریخ تمدن خود ( از آغازین روزهای غارنشینی تا اکنون لبه فضا پیما ها )  مجموعه ای از رها ورد های اندیشمندانه را در شاخه های  متفاوتی بنام فرهنگ سازماندهی نموده است . این شاخه های متنوع شامل پنج عنصر اصلی بنام : علم – فلسفه – دین – هنر و عرفان است .به بیانی ساده تر، به رهاوردهای فلسفی ، علمی ، دینی ، عرفانی و هنری بشر ، فرهنگ اطلاق میشود . و باز میدانیم که هر یک از این عناصر در طول حیات خود از بدو پیدایش تا اکنون ، انسان های شاخصی را در حافظه خود ثبت نموده اند که هر کدام سازندگان بخشی از بدنه این عناصر پنج گانه بوده اند . تاریخ تمدن و فرهنگ بشری هیچگاه نام مردان اندیشه ای همچون : ارسطو ، افلاطون ، ژاک دریدا ، جان لویی ، کانت ، دکارت و....را در ساختار اندیشه های فلسفی و یا مردان اندیشمندی چون : محمد ، موسی ، عیسی ، ابراهیم ، زرتشت و.... را در ساختار اندیشه های دینی و بزرگانی چون : انیشتن ، لویی پاستور ، نیوتن ، ابن سینا ، زکریای رازی و ..... در ساختار اندیشه های علمی و یا افرادی چون : بتهوون ، لئوناردو داوینچی ، ونگوگ ، پیکاسو ، ویکتور هوگو و... را در دنیای هنر و عرفای بزرگی چون : مولانا ، حافظ ، خانم آن ماری شیمل و... را درعرصه عرفان از یاد نخواهد برد . چراکه این بزرگان هر کدام بخشی از بدنه عناصر فرهنگی و جزئی از بدنه فرهنگ بشری را معماری نموده اند.

 

همانگونه که مشهود است ، سازندگان و معماران تاریخ تمدن بشری ، اندک انسانهایی بوده و هستند که امروز محصول تفکرات و اندیشه های ناب آنهاست که فرهنگهای گوناگون و غنی را در سطح زمین پراکنده است و باقی انسانها ناقلان فرهنگ و البته مصرف کنندگان محصولات اندیشمندانه معماران هستند . پیشتر به این مهم پرداخته بودم که هر یک از عناصر فرهنگی بخشی از زندگی آدمی را پر میکند و بعضا متعصبینی که در هر یک از عناصر پیدا میشوند ، افرادی هستند که جهان بینی خود را ، صرفا از یکی از این دریچه ها پی ریزی نموده اند . این در حالیست که هر یک از عناصر، پنجره ای با خاصیت های متفاوت برای دیدن جهان پیرامون در افق نگاه های عالمانه انسان باز میکند . اصولا در جهان امروز انسان با فرهنگ به انسانی اطلاق میشود که زوایای نگاهش بر گرفته از مجموع این پنچ عنصر باشد . دیده ایم بسیار انسانهایی که نگاهشان به هستی و جهان پیرامونشان صرفا نگاه دینی است و تصور میکنند هر آنچه در هستی پدید آمده ،با انگیزه و نگاهی دینی پدیدار شده و دایره غلو را تا به جایی میرسانند که مدعی میشوند ، هستی با چنین عظمت و بزرگی فقط برای وجود یک یا دو نفر بوجود آمده و کل کائنات صدقه سر یک یا دو انسان است .دراویشی را در نگاه عرفانی بارها دیده ایم که چشم از همه چیز بسته اند و تنها با نگاهی کور خود را در دام جهل و تعصب رها کرده اند و از دیگر موهبت های طبیعت بی بهره مانده اند . دو عنصر دین و عرفان به لحاظ ادعای وصل به ماوراء طبیعه همیشه در لبه پرتگاه انحرافات بوده اند. چون خاصیت طبیعی آنها متکی بر باور هاست و آزمون و خطا جایگاهی در نگاههای دینی و عرفانی نداشته است . همانگونه که عرض شد انسان با استفاده از مفاهیم، دریافتهای خود را از لایه های زیرین طبیعت بیان میکند و مفاهیم صرفا نقش بیان کننده را از دریافت های انسان دارد . پس هیچگاه نمیتوان مفاهیم را عنصری بر گرفته از حقیقت مطلق در هستی بیان نمود . هر یک از بزرگان عناصر پنچ گانه فرهنگ بشری ( دین ، فلسفه ، هنر ، عرفان و هنر) تنها به بیان بخشی از حقیقت مطلق هستی پرداخته اند . البته باید توجه داشته باشیم که این حقایق منطبق برآنچه در زبان طبیعت به آن پرداخته شده نیست ، بلکه ایشان با برخورد با لایه های زیرین طبیعت دریافتهایی داشته اند و این دریافتها با اختلاط با خواستها و نا خواستهایشان مفاهیمی را ایجاد نموده که سایه ای از آنچه در لایه های زیرین میگذرد را نمایان میکند . البته در علم کمی متفاوت است و امور در عمل، کمی به واقعیات نزدیک تر است .چرا که گزاره های علمی (ساینس ) مبتنی به روش تجربه و مشاهده است و این تجربه نیز بایستی قابلیت تکرارو دسترسی برای همگان را داشته باشد . والبته بقول پوپر گزاره هایی علمی هستند که درصدی از ابطال را در خود داشته باشند . اما در دین و عرفان چنین نیست . یکی از خصوصیات بارز دین و عرفان ، تاکید بر باور است و یک عالم دینی و یا عرفانی ، تاکید به باور امور دارد . چراکه آزمون و خطا و تجربه و مشاهده جایگاهی در گزاره های دینی و عرفانی ندارد . برای فهم بهتر ناگزیرم تا مثالی را بیان کنم . گزاره های دینی گزاره هایی هستند که قابلیت ابطال پذیری را ندارند و از همین روست که تاکید بر باور کردن دارند . به این جمله دقت کنید : ( " هر انسانی که لحظه مرگش فرا برسد ، میمیرد " )  این جمله یک گزاره دینی است . چرا که با هیچ گزاره ای نمیتوان آنرا ابطلال نمود . حتی قابلیت آزمون و خطا را ندارد . این قبیل گزاره ها ، بن بست های عقلانی ای را ایجاد میکنند که انسان به جز باور نمیتواند ، واکنشی نشان دهد . اما حال به این گزاره دقت کنید : ( " آب در سطح آبهای آزاد در 100 درجه به جوش می آید " )  . این گزاره بر عکس گزاره پیشین ، قابلیت تجربه و مشاهده وتکرار را دارد .و البته درصدی از ابطال را نیز در خود حفظ نموده . به مفهومی روشن تر اینکه اگر آب را در سطح آبهای آزاد در 99درجه گرم کنیم به جوش نخواهد آمد . یعنی در بن بست عقلانی قرار نمیگیرید و نیاز به باور بدون مشاهده ندارید . میتوانید بار ها مشاهده کنید و بعد بپذیرید . بیان این تفاوتها به منظور درست و غلط بودن روش ها نیست و بحثی هم در خصوص برتری دین بر علم و یا علم بر دین نداریم . چرا که بر اساس معرفت شناسی نوین ، در میابیم که هر یک از عناصرسازنده فرهنگ بشری یک فایل اختصاصی در ذهن آدمی دارد و مجموع این فایل ها فرهنگ یک انسان و یا یک سرزمین را میسازد . یعنی درساختار یک فرهنگ به همان اندازه که به علم نیازمندیم ، به دین هم محتاجیم . به همان اندازه که به دین نیاز داریم به فلسفه و هنر و یا عرفان هم نیازداریم . پس برتری های مجازی و ساختگی ای که برخی از متعصبین به آن دامن میزنند ، زاییده ذهن های مسمومی است که تصور میکنند هر انچه از جهان پیرامون خود دریافته اند مطابق با کل واقعیت هستی است . اشتباهاتی که برخی از عالمان دین به لحاظ خاصیت عدم تجربی بودن دین نسبت به علم ، مرتکب میشوند ، انسان را در گرداب توهم گرفتار میکند . بسیار، از عالمان دین شنیده ایم که مدعی اند : فلان گزاره علمی که امروز علم به ان دست یافته ، در تعالیم دینی آنها تلویحا به آن اشاره شده است .و بدین روش میخواهند گزاره های دینی را به یافته های تجربی گره بزنند . این نوع واکنش ها برگرفته از عدم آگاهی برخی انسانهاست که نمیدانند ، هر یک از عناصر فرهنگی بشر زبانیست که هر کدام از عالمان عناصر مذکور ، برای بیان مفاهیم دریافتیشان از لایه های زیرین طبیعت استفاده نموده اند . محمد ، عیسی و یا موسی عالمان علم نبوده اند که دریافتهایشان را مبتنی بر اصول علمی بیان کنند . حوزه دریافت انها و ارتباطشان با هستی و اجزاء طبیعت ، به زبان دین بوده و دریافتهایشان نیز از همین جنس است . و یا در حوزه علم تجربی ، انیشتن و یا پاستور و یا نیوتن ، حوزه دریافتهایشان ، حوزه دین نبوده ، بلکه ایشان با زبان علم با طبیعت ارتباط برقرار کرده اند و طبیعتا زبان فهم آنها زبان علم است . فلسفه ، هنر ، دین ،‌علم و عرفان ، هریک کانالهای ارتباطی و فهم انسان از بخشی از طبیعت است و هر کدام جایگاه خود را در برقراری ارتباط آدمی با هستی دارا ست . در هم ریختگی ای که انسان امروزی در حوزه های مختلف فرهنگی دچارش شده ، او را از باز شناسی تک تک عناصر فرهنگی اش باز میدارد . انسان امروزی بلاتکلیف در میان مفاهیم و گزاره های منتج از عناصر فرهنگی بدور خود می چرخد و تکلیف خود را در با این پنج عنصر معین نمیکند . دیده ایم، بسیاری مواقع گزاره های علمی را با زبان دین معنی میکنیم . و یا گزاره های هنری را با زبان عرفان و فلسفه را نافی دین میخوانیم و ...... اینها همگی ناشی از بلاتکلیفی انسان در مقابل تعریف جایگاه هنر ، دین ، عرفان و علم در زندگی اش است . بارز ترین نوع بلاتکلیفی در نگاههای دینی به چشم میخورد . زیرا تصور وصل گزاره های دینی به ماوراء طبیعه ، این توهم را بوجود میاورد که دین اجازه تعریف گزاره های مرتبط با دیگر حوزه ها را دارد . در حالیکه زبان دین فقط زبان دین است . زبان علم فقط زبان علم است . زبان هنر فقط زبان هنر است و زبان عرفان فقط زبان عرفان است .

 

این مقدمه نسبتا طولانی از این رو بیان شد تا بدانیم ؛ هر یک از عناصر فرهنگی بشر ، کانال ارتباطی انسان با طبیعت است و دریچه ایست که موجبات معنی بخشیدن به پیرامون انسان را فراهم میکند . پس هر چه دریچه های بیشتری برای نگاه به پیرامون خود داشته باشیم از حالت تک بعدی خارج میشویم و با فرهنگ غنی تری با جهان پیرامون خود مرتبط میشویم . در معرفت شناسی کوانتومی انسان جایگاه هر یک از عناصر فرهنگی را در زندگی خود شناسایی میکند و حوزه های مختلف را از هم تفکیک میکند . دیگر انسان ها بر سر برتری دین یا علم جدلی ندارند و هیچکدام خود را مدیون دیگری نمیداند . آدمی پی می برد که هر کدام از عناصر فرهنگی کاربرد و کارکردی مجزا در حوزه خود و زندگی بشر دارد . شناسایی این حوزه ها در معرفت شناسی کوانتومی جزو اصول مفاهیم فرهنگی بشمار میرود .  در نگاه های پیش از معرفت شناسی کوانتومی انسان تصور میکرد نیروهای طبیعت در گرو حجم اجزاء آن است اما امروز متوجه شده است که عظیم ترین نیرو های طبیعت در ریز ترین اجزاء و لایه های زیرین طبیعت وجود دارد . اما بصورت یک توان بالقوه که باید آزاد شود . هنگامی که بشر به سراغ مطالعه عظمت در ظرافت های طبیعت رفت ، متوجه شد که بعضی از پدیده ها را نمیتوان بدون عقل مسلح به سراغشان رفت .امروزه شفای کوانتومی ، علمی است که مغز انسان را برای مطالعه عظمت در ظرافت های طبیعت ، مسلح میکند . اینجاست که به اهمیت تعیین تکلیف کردن بین انسان و عناصر فرهنگی پی میبیریم . تا زمانی که انسان درگیر حقانیت بین اجزاء فرهنگی اش باشد و دعوا بر سر لحاف ملا ادامه دارد نمیتوان مغز آدمی را مسلح کرد تا از سطح پنج عنصر فرهنگی اش فراتر رود . جهانی که از بسته های نوری بنام کوانت تشکیل شده و این بسته ها نیز 10تا 100 میلیون بار از اتم کوچکتر است برای شناسایی اش باید با مغزی مسلح و بدور از ارزش گزاری های قرار دادی گام برداشت . جهان چیزی جز ارتعاشات کوانتومی نیروی مطلق نیست .بدین معنی که نیروی مطلق ( آفریدگار ) در هر لحظه و هر میلیونیم ثانیه ارتعاشاتی بوجود میاورد که هر لحظه آماده برای شدن است .انسان کیهانی انسانی است که پس از معین کردن تکلیف خود با دین ، علم ، فلسفه ؛ هنر و عرفان ، گامی فراتر میگذارد و در مسیر این تششعات قرار میگیرد . و این قابلیت را دارد که با شناسایی توان امکان، تبدیل به یک موجود ایجاد گر شود.دراپستومولوژی نوین کوانتومی تعاریف اساسی بشر تغییر یافته و این تغییرات حجم عظیمی از نیروهای بالقوه بشر را آزاد نمود . مفاهیم اساسی ای که همیشه بشر را برای معنی بخشی ، به خود مشغول میکرد شامل : زندگی ، جهان و انسان بود . تمام تکاپو های عالمانه بشر برای معنی بخشی این سه واژه کلیدی بوده و هست . امروزه در معرفت شناسی کوانتومی برترین تعریفی که تا کنون بیان شده ، ارائه میگردد. این تعریف مبتنی بر شناخت نوین بشر از هستی که پایه هایش بر اساس بسته های نوری کوانت بنا شده . امروز انسان بعنوان یک سلول از بدنه هستی معرفی میشود وکیستی و چیستی انسان در جهان مطالعه نمیشود ، بلکه رهاوردهای انسان، کیستی و چیستی اش را به نمایش میگذارد . انسان برای شناخت چیستی خود ، به دنبال رهاوردهای بین لبه غار تا لبه فضا پیماست و با مطالعه این فاصله است که میتوان چیستی و کیستی بشر را مورد مطالعه قرار داد .در مطالعه فاصله بین لب غار تا لب فضا پیما متوجه یک اصل مهم میشویم و آن قدرت ایجاد گری انسان است .

 

انسان لب غار ...............(فاصله طی شده )....................انسان لب فضا پیما = ایجاد های متعدد

 

همانگونه که گفتم جهان پر است از تشعشعات نوری ای است که از سمت نیروی مطلق اولیه در حال چرخش در هستی است . و این نیرو ها چیزی جز توان امکان نیست . بدین مفهوم که هر لحظه جهان با باندی با بینهایت طول موج در حال تولید توان است و در این میان تنها انسان بوده که توانسته جایگاه خود را در فاصله بین کوارک ها و آخرین ابر کهکشان رسد شده شناسایی کند و متوجه شود که توان ایجاد کردن دارد . پس تا کنون دریافتیم که مفاهیم نوینی که بشر برای جهان و انسان دریافته چیست . اما تکلیف زندگی هم باید در این بین مشخص می شد . باز هم ناگزیریم به فاصله بین انسان غار نشین و انسان امروزی حاضر در سفینه های فضایی سری بزنیم . با اولین نگاه درمی یابیم که این فاصله هیچگاه در مسیر حرکت خود توقفی نداشته !!! بدین معنی که حرکت همیشه در این فاصله به چشم میخورد . اما چگونه حرکتی ؟‌ قطعا این حرکت نمیتوانسته رو به عقب باشد . پس یک نگاه رو به جلو را در سیر تمدن بشر دنبال میکنیم . نگاهی که همیشه به فراروی انسان چشم داشته .در تعالیم کلاسیک انسان معتقد بود که امروزش باید بهتر از دیروزش باشد .در این فرم از نگاه امروز با نگاهی پیش از خود مقایسه می شد و انسان را مجبور به بازگشت به گذشته مینمود . اما در نگاه مدرن امروزی بشر معتقد است که : فــــردا باید بهتر از امروز باشد و این نگاه به فرا رو یک تفاوت اصلی را با نگاه کلاسیک دارد .بزرگترین تفاوت در این میان نگاه رو به جلوی انسان است و موجب میشود تا نیروی انسان صرف ساختن فردای بهتر شود و این نگاه فرا رو، سرعت انسان را با تغییرات موجود در جهان که هر لحظه در حال تولید توان امکان است منطبق میکند . اما در نگاه کلاسیک نیم نگاهی که انسان به گذشته برای مقایسه با امروز داشت ، نه تنها اورا از توجه به فردا باز میداشت بلکه سرعت او را برای هماهنگ شدن با جهان کاهش میداد . پس مدرن ترین تعریفی که بشر توانست برای زندگی خود ارائه کند سرعت با نگاه فرا رو بود . زندگی = سرعت با نگاه فرا رو – جهان = توان امکان –   انسان = ایجاد

 

همانطور که گفتم انسان بعنوان یک سلول از بدنه هستی جز با آفرینش هایش با چیز دیگری تعریف نمیشود . انسان میتواند طول موجهای مختلفی را بشناسد و دست به ایجاد گری بزند . تنها سلولی که در بدنه هستی تا کنون شناسایی شده که توان ایجاد گری دارد انسان است . و این اصل را میتوان در بررسی رهاورد های سلول های مغزی انسان متوجه شد . تصور میکنم باز هم بحث به درازا کشید . اما ناگزیرم تا با موشکافی معرفت شناسی کوانتومی، بستری را در ذهن مخاطب برای شناخت جهان پیرامونش از این دریچه مدرن و نوین آماده کنم . 



به نقل از: http://1andish.parsiblog.com